مؤلف مجهول
24
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
كوه گشتى ز غايت هيبت * متزلزل چو چشمهء سيماب [ سلطان بيضا ] و يكى سلطان بيضا نام داشت . جوانى بود از سلاطين ترك . ازين تندخوى آتشين مزاج خورشيدرويى كه گاه تجلّى او كواكب سيّار بر سپهر دور ننمودى و در ديار عرب و ممالك عجم به حسن و لطافت او كس نبودى . بيت رخش هستىِ عاشقان سوخته * غمش خرمن عقل و جان سوخته [ زهرهبانو ] و يكى زهرهبانو نام داشت . دخترى بود كه نقاشان چين و قلمزنان « 1 » خطا از حيرت پيكر دلارايش همچون . . . « 2 » [ 125 الف ] چين ، قالبها از جوهر جان تهى ساخته بودند و در هر گوشهء بازار خوبى مشترى نقد جان بر كف منتظر ، قدوم نياز عرضه مىنمودند و با وجود همهء حسن و جمال مطربه بود كه هرگاه بر سر خوانندگى و سازندگى رفته آهنگ طربى كردى ملايكه [ را ] از شوق همچون مولّهان در سماع آوردى . پرتو لطف شاهنشاهى او را به فرمانروايى كشورى سرافراز گردانيد . نظم گر گدايى به در او به رياضت نالد * هيچ شك نيست چو قارون كه توانگر گردد [ سهم خوى ] و يكى را سهم خوى مىگفتند به واسطهء آنكه با هر كه نشستى با او در پيوستى و هر كس را كه ديدى طريق او گزيدى . اما در علم سياق چنان ماهر بود كه محاسبهء ممالك هفت كشور را در يك ساعت از هم گذرانيدى و هر رقم كه قلم مشكبارش بر صحايف روزگار نمودى موافق تحرير خامهء بدايع نگار تقدير بودى . نظم چه دبيرى كه چو انگشت بتان چينى * قلم مشكنشانش « 3 » ز خطا بود برى [ ملك قمر الدين ] و ديگرى را ملك قمر الدين مىگفتند . ملكزادهء حبشه و زنگبار بود . اما در فن
--> ( 1 ) . اصل : قلمزن . ( 2 ) . اصل : يكى دو كلمه سياه شده . ( 3 ) . اصل : كذا ( شايد : مشكفشانش ) .